تبليغاتX
سجاده نور سجاده نور

آخر راه انتظار..اصلا تویی خود بهار..بهار با تو بهار شده..عاشق بیقرار شده..بی تو بهار هم دلگیره..اصلا بهار هم می میره

تا كوچه هاي شهر تو آمده ام
تا دور دستها
دستهايم را ببين چه تهي است
مرا ببخش به نگاه مهربانت
مرا كه در بيراهه هاي ترديد گم شده ام
پنجره نگاهم را به سمت تو گشوده ام
شايد شايد پرتوي از نو رنگاهت در دستهاي تهي من فرود آيد
دلم تنگ بود
در غروب دلگيري كه قلب تو يعني جهان مي گيرد
من گوش به نجواي دلتنگي پرندگان دادم
از تو مي خواندند
مي داني؟ من هميشه يادم مي رود از تو
وقتي كه دلم مي گيرد
در غروب دلگير و پريشان جمعه ها كه به غبار جاده چشم دوخته اند
يادم مي آيد كه تو نيامدي
يادم مي آيد امروز تو منتظر بودي و من غافل
من هر روز غافلم و تو خود بهتر مي داني محبوب من
آنقدر حرف هست براي گفتن...
نمي دانم كدام را برايت بازگو كنم
فقط اين را از تو مي خواهم
بيا از من رهايم كن
بگذار تا براي هميشه به يادت باشم و براي تو زندگي كنم
اي همه من
اي همه خوبي
ادركني و لا تهلكني

 

لينك مطلب | نوشته شده در 85/12/06 ساعت توسط مهفا |