تبليغاتX
سجاده نور سجاده نور

آخر راه انتظار..اصلا تویی خود بهار..بهار با تو بهار شده..عاشق بیقرار شده..بی تو بهار هم دلگیره..اصلا بهار هم می میره

براي آمدنت دعا كردم

از روزي كه آمده ام به نام تو  و به ياد تو جان گرفتم

وقتي كه دستهاي بيجانم را گرفتي تا از زمين رها شدم

وقتي رازهاي هزاران ساله ام را با تو گفتم

وقتي براي تو شكستم

نيامدي !

نيامدي

و من هنوز در باور اينكه تو مي آيي نشسته ام

مهربانم پرنده گوشه نشين شد

و دل پنجره گرفته

در باور كهنه ام نمي گنجد

كه تو مرا رها كني

اكنون ساليان سال است كه من در مسير آمدنت مانده ام تا نسيم بويي از تو برايم بياورد

بگذار تا من در مسير رهگذار اين آه جانسوز جان بسپارم

اما من مي مانم براي هميشه! و واگويه هاي روح سرگردانم را هر روز برايت مي گويم

برايت مي گويم

تا بداني كه قلبم را به تو هديه دادم

اما مي داني كه حرفهاي من, تمام حرفهاي من در اين وسعت تنگ نمي گنجد

 در من حرفيست به وسعت عمري كه بي تو گذشت

به كه توان گفت راز تنهايي و شيدايي؟

كه مرهم مي نهد بر زخمهاي عميق فراق

تو را ناديدن ما غم نباشد

كه در خيلت به از ما كم نباشد

زبان خامه ندارد سر بيان قراق

مرا لياقت آن نيست كه در سايه نگاه تو بمانم

جان بگيرم

پروريده شوم

اما تو مهربونتري

نمي ذاري منو بري

پرنده رو ور مي داري

مرهم رو زخمش مي ذاري

همونجايي كه مي دوني

مي بريم و مي رسوني

آقا من پرنده زخميم كه آرزوي ديدن حرم دارم

آرزوي پريدن

رها شدن

اقا دلم به اندازه عمر فراق تنگ است

مرا درياب از اين دنياي نفساني مرا درياب يا مهدي

                                                           

لينك مطلب | نوشته شده در 85/10/25 ساعت توسط مهفا |