در بیراهه ها گم شده ام...
نه صدایی که بمن بگوید بایست!
نه ندایی که بگوید بیا
پس من با این کوله بار سنگین جرم و گناه به کدام وادی رو کنم که نه وادی ایمنی در پیش دارم. و نه نوری که به من بگوید سوی من بیا
تنها صدای مهیب بادهای سرگردان چون من در این بیایان می پیچد و سکوت سخت شب را در هم می شکند..
از پافتاده ای منم..که در گم شدگی خویش می لغزم...
و دست به دعا بر می دارم..و تو را می خوانم..به بانگ الهی العفو..الهی العفو..الهی العفو..
باران می بارد..و دستهای تهی مرا پر می کند این ماه است که در دستان من می درخشد..
و کسی به من گفت: و تو چه می دانی که شب قدر چیست؟
تا طلوع فجر باران می بارد..بارانی از نور

نه صدایی که بمن بگوید بایست!
نه ندایی که بگوید بیا
پس من با این کوله بار سنگین جرم و گناه به کدام وادی رو کنم که نه وادی ایمنی در پیش دارم. و نه نوری که به من بگوید سوی من بیا
تنها صدای مهیب بادهای سرگردان چون من در این بیایان می پیچد و سکوت سخت شب را در هم می شکند..
از پافتاده ای منم..که در گم شدگی خویش می لغزم...
و دست به دعا بر می دارم..و تو را می خوانم..به بانگ الهی العفو..الهی العفو..الهی العفو..
باران می بارد..و دستهای تهی مرا پر می کند این ماه است که در دستان من می درخشد..
و کسی به من گفت: و تو چه می دانی که شب قدر چیست؟
تا طلوع فجر باران می بارد..بارانی از نور


