تبليغاتX
سجاده نور سجاده نور

آخر راه انتظار..اصلا تویی خود بهار..بهار با تو بهار شده..عاشق بیقرار شده..بی تو بهار هم دلگیره..اصلا بهار هم می میره

در راه و رسم پرواز مانده ام...
و در من تقلایی برای پرواز نیست...
و پرنده ها همه رفته اند و من اینجا...در این قفس جایی برای پریدن نیست؟
من هنوز پرواز را تجربه نکردم..و شاید با اولین بال زدن افتادم...
ای پرنده که به آسمان رسیده ای...راهش را به من بیاموز

لينك مطلب | نوشته شده در 87/03/29 ساعت توسط مهفا |


دارالقرآن حرم امام رضا (ع)هر روز ساعت ۶ صبح ترتیل قرآن برگزار میشه..بهمن ۸۶ هم به لطف خدا یک هفته ای رو در جوار امام رضا (ع) بودم..

آیاتی که خونده می شد رو آقایی تفسیر و هر روز هم یه کتاب معرفی می کرد..یکی از این کتابها

فرهنگ سخنان حضرت زهرا (س) نوشته محمد دشتی است..

کتاب بسیار ارزشمندی است

یک حکایت زیبا از این کتاب رو انتخاب کردم

سلمان فارسی می گوید: با دعوت امام علی (ع) به منزل فاطمه (س) رفتم، تا آن حضرت مرا دید، فرمود:

ای سلمان!پس از وفات پدرم با من جفا کردی و آنگاه اجازه نشستن داد و فرمود:

بنشین و درست بیندیش در انچه برای تو بازگو می کنم.

دیروز در اینجا نشسته بودم و فکر می کردم که با وفات رسول خدا، وحی الهی ازما قطع گردید و از رفت و آمد ملائکه دیگر خبری نیست.

ناگاه در بسته منزل ما باز شد و سه دختر وارد شدند که از نظر زیبایی و خوشبویی و شادابی بی مانند بودند و هیچ چشمی به زیبایی آنان ندیده است.

از جایم برخاستم به سوی آنان رفتم، حال آنکه چندان خوشایند من نبود.

پرسیدم از زنان مکه یا مدینه اید؟

پاسخ دادند: ای دختر محمد(ص) ما از اهل مکه و مدینه و از مردم روی زمین نیستیم.از حوریان بهشتی و عاشقان دیدار تو هستیم که پروردگار ما را به سوی تو فرستاده است.

از آن یک که بزرگتر بود پرسیدم، نام تو چیست؟

جواب داد: "مقدوده"

گفتم چرا مقدوده؟

گفت: برای زندگی با "مقداد بن اسود" آفریده شدم

از دیگری پرسیدم نام تو چیست؟

گفت: "ذره"

گفتم در دیدگان من بزرگ و نجیب می نمایی، چرا ذره؟

گفت: برای همسری با "ابوذر غفاری" آفریده شدم

از سومی پرسیدم نام تو چیست؟

گفت:"سلمی"

پرسیدم: چرا سلمی نامیده شدی؟

گفت خداوند مرا برای "سلمان فارسی" غلام پدرت آفریده است.

سپس حوریان بهشتی خرمایی تازه که خوش بوتر از مشک بود، به من بخشیدند.

سلمان فارسی می گوید: از آن خرما مقداری به من عطا فرمود.

خرما ها را برداشته در کوچه های مدینه به طرف منزل رفتم، به هر کسی که از اصحاب رسول خدا (ص)می رسیدم، می پرسید،چه بوی عطر دلنشینی! آیا مشک با خود حمل می کنی؟

ستاره پشت در بود وقتی در و شکستن..........

 

لينك مطلب | نوشته شده در 87/03/16 ساعت توسط مهفا |


الهی!

شکر که بین من و تو حائلی نیست.شکر که ستاره ها هم محرم نیستند.شکر که نجوای درون مرا کسی جز تو نمی شنود.

وقتی تو را بیشتر دوست دارم که غبار فراموشی مردمان مرا فرامی گیرد.و مرا به یاد نمی آورند.و تو هم مرا در آن زمان بیشتر دوست داری!

تو را شکر می گویم که برای رسیدن به تو برای ملحق شدن به تو عاری بودن از هر تعلقی کافیست

تو را شکر می کنم که در این دنیا رسیدن به تو بریدن از دیگران شرط است و دیگران خود با من این کار را کرده اند. خود را را از من بریده اند.تو را شکر می کنم که آنان مرا به تو واگذاشته اند و نمی دانند که چه نعمتی به من بخشیده اند.

تو ار شکر می کنم که در کلبه تنهاییم که چیزی در آن نمی گنجد خود را به من داده اي!

تو را مي ستايم كه در تمام اين سالها كه من در بيخبري خويش بودم. از من گرفتي آنچه را كه تو را ازمن مي گرفت و اكنون پس از سالها كه بر بلنداي ديوار روزهاي گذشته ايستاده ام دريافتم كه تو چقدر مرا براي خودت مي خواستي! و چقدر عاشقم بودي!

اكنون كه در ميان گردابها مانده ام مقصود تو را خوانده ام.... از تو مي خواهم "ربنا هب لنا من لدنك رحمه.."پروردگارا از جانب خود رحمتي به من عطا فرما و مرا به خيال خويش وا مگذار ..اي كه تو اول عاشق و هميشه عاشق بودي مرا كه در بيراهه ها مانده ام عاشق كن تا بدانم عشق چيست؟

لينك مطلب | نوشته شده در 87/03/05 ساعت توسط مهفا |