وقتی رفتن عشق را تماشا می کردم
وقتی بوته بوته گلهای سرخ باغ در گلستان عطش می شکفتند
و من در تماشا!
عشق خواهد که در این حادثه جان بپارد شمع در آتش خود غرق تماشا تشنه
و تشنگی تشنگی غنچه ای که عاقبت در دامان گل می شکفد!
عجب شکفتنی!
خوب شد باغبان تو را بگرفت دست بس مهربان تو را بگرفت
قصه گل شدن چه جانسوز است
هفتاد و دو پروانه چه عاشقانه هجرت را عشق را سوختن را سرآغاز بودن را آموختند
و اکنون در پس دیوار بلند تاریخ ۱۴۰۰ ساله من در کجا ایستاده ام و چگونه فریاد بلند مظلومیت را نمی شنوم..
چگونه یاد نگرفته ام که ذره ای از خوشی ام بگذرم؟
چگونه در خویشتن خویش زندانیم؟
طفلی شش ماهه در زیبایی لبخندش مرگ را جسجو می کند..
من هنوز هم درک این مصیت عظمی را ندارم!
طفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند؟ آنکه بر مرگ زند خنده علی اصغر توست!
خداوندا محبوبا که عشق بازی حسین بن علی را فرشتگان در کمال شگفتی تماشا کردند..
به من بیاموز عاشقی را عشقی حقیقی
تشنه غمزه خود را به زیارت دریاب زانکه بیچاره همان دل نگران است که بود
اللهم اشف صدر الحسین بظهورالحجه

