اینجا من برای آمدنت دعا کردم
ما برای آمدنت دعا کردیم نیامدی؟
فهمیدم چرا !! چشمان من چشمان ما لیاقت نداشت
من بلد نیستم منتظر باشم
من در جمع منتظرانت شاید جایی ندارم اما نگاه تو همیشه با من است
به من و ما یاد بده بلد راه شویم
راه آمدن دشوار است و بیراهه فراوان
خستگی در چشمانمان موج می زند...
و کوله بار این دنیا بر دوشمان سنگینی می کند
و غبار غربت بر آیینه قلبهامان نشسته
همه اینها همه اینها مرا از تو دور می کند
ای نفسهای گرم آخر شب کی میرسی؟ کی صبح می شود؟ و خورشید در چشمانمان طلوع می کند...و دفتر ظلمت شب بسته می شود
فرزندانت چشم به راهند
دفتر دفتر حرف در وجودمان سنگینی می کند به اندازه سنگینی کوهها بر قامت زمین
ای مهربان همه گم شدگان در ظلمات شب چشم به روزنی در تاریکی دوخته اند پنجره را بگشا تا دیدگانمان غرق درنور نگاهت شود....
و حرف همیشگی من!
مرا دریاب یا مهدی
